|
|
|
|
|
انکحت ... عشق را و تمام بهار را زوجت ... سیب را و درخت انار را متعت ... خوشه خوشه رطب های تازه را گیلاس های آتشی آبدار را هذا موکلی؟ ... غزلم دف گرفت گفت تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را! یک جلد ... آیه آیه ی قرآن تو سوره ای چشمت قیامت است بخوان انفطار را یک آینه ... به گردن من هست ... دست توست دستی که پاک می کند از آن غبار را یک جفت شمعدان ...؟ نه عزیزم! دو چشم توست که بر دریده پرده ی شب های تار را مهریه ی تو چشمه و باران و رودسار بر من بریز زمزمه ی آبشار را ده شرط ضمن ... ده؟ نه بگویید صد! هزار! با بوسه مهر می کنم آن صد هزار را لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرایط دیوانه وار را این بار من به بوسه ات افطار می کنم خانم! شکسته ای عطش روزه دار را
از : "سیامک بهرام پرور"
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
این چندین و چندمین ...... تلاش هم بی نتیجه ماند مثل همیشه ... بعد از اینکه ما خاک خوردهء دویدن هایمانیم .. یک نفر ... اتو کشیده .. صاف و بی غبار ... طعم تلخ خستگی نچشیده ......... از راه می رسد و تمام . یادت باشد ..... من با آن که نمی دانم چرا .. اولین گام را آمدم .... یادت هست در آن نذری که آخر قبولت نشد ... چند سحر رمضانی ... صد صفت از تو زمزمه کردم ؟ می خواهم هر صد .. را ببینم ....... زیاد است مگر؟ برای تو هم مگر " زیاد " معنا دارد ؟ ...... ندارد دیگر ...... خلاصه که من آمدم ...... خواستت بود تو هم گامی بردار ........ نخواستی هم ... هر چه حب توست .... نخواستی بیایی نزدیک ... مثل تمامی این سالها بکوبان ........ مقبول است برایم ... مقبول
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم بروم ... دور.. خیلی دور یادت هست .. پلکان دانشگاه را چند بار و چند بار ... بالا و پایین کردم ... تا کسی لباس سپید در تن داشته باشد و لک لبیک بگوید ......... و نشد یادت هست .. بین آن همه آدم .. جلوی در کتابخانه ... بچه های عازم ... دوربینشان را به زور دست من سپردند تا پیش از سفر خود را در عکس ثبت کنند ........ یک عکس .. چهار نفر دوشادوش و پشت سرشان پرچمهای سپید لبیک....... یادت هست ؟ خسته ام ........ از اسماعیل هایی که فکر می کنم .. قربانی می کنم و باز هم ... هستند .... یادت هست ... چه عهدها بستیم ... همین روزها .. اما سرد سرد بود ... پای سجاده ... رو به گنبد پوشیده از کبوتر........ یادت هست ؟ چرا نشد ؟ " چرامن .. زاده ء درکی ضعیفم که حکمت خواست تو را نمی فهمد ؟ چرا آخر ؟ " می خواهم بروم .... جایی دور .. خیلی دور ...............
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم ... بکنم ... بروم ... به زمین وصل نباشیم ... زمان هم همینطور اما ... شدنی نیست ... انگار .. وزنی ... زنحیری ... جاذبه ای ... سخت مرا در بر گرفته کجاست این :" الا بذکر الله تطمئن القلوب " ات ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم .. برای گذشته ای به قدمت لااقل ۱۰ سال .. گرفته است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
زایری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟ " نمی دونم از کیه ولی قشنگه" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته ... توی راه مستجاب می شود "از عرفان نظر آهاری" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزت مبارک دخترم
پ.ن : نمی دونستم همچین روزی هم داریم !! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر نیست که فکرمان را به خود بگیرد و ... تمام فکرمان را نبودش ، به خود می گیرد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی ها در ۶۰ سالگی به عروسک دو سالگی شان ، عشق می ورزند و برخی در ۱۹ سالگی ، عروسک بازان قهاری هستند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط پرنیان
|
|
||