تبليغاتX
پرنیــــــــــــــــان

پرنیــــــــــــــــان

اگر بگذرد

و زمان و زمان و زمان ... چقدر دیر می گذرد اینجا ...

حس بدی ست که بنشینی .. سوت و آرام

و نه کاری باید و نه .. گفتاری

گاهی گداری .. به نگاه مات شده روی چشمانت 

ریز لبخندی زنی

تا دلش شاد شود در این پوچی ایام 

و زمان و زمان و زمان ... چقدر دیر می گذرد اینجا ...

دلم .. هیچ نمی خواهد .. اما ..             کم دارد چیزی ... به شباهت فردا

باید از این وهله .. گذشت

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت توسط پرنیان | 


برایت .. مسیحا کم دارم

تپش کوبنده قلبی که دیگر نای ضربان ندارد ... در دیواره گلو

نگفته هایم را له می کند ... ریز می کند و به زور به خوردم می دهد

خسته ام ...

از دلهره ای که نمی دانم از کدام روزن شریان ویران شده ای خودش را به ته مانده دلم می کشاند

از سر گیجه ای که وقت و بی وقت برای رام شدنش ... مهارت می جویم

و از تکراری هر روزه که به هیچ فردایش .. امید نیست 


- از دلهره یک سرگیجه لعنتی .. مدتی ست دیگر نه غصه ام .. غصه می شود و نه شادی ام .. شاد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت توسط پرنیان | 


ختم پاييز

حالا .. هي بنويس .. بنويس .. بنويس

وقتي نيستي

وقتي نباشي ..

حالا هي من .. توهم بودنت را بنويسم ... چه سود ؟

يخ بسته است اينجا .. لحظه لحظه هاي بودنم ...

زمستان دلم .. نزديك است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت توسط پرنیان | 


بي تو

نگاه كن ...

بي تو ... كودك فقير را صدقه بخشيدم ...

بي تو ... عصر مي شود و باز .. عطر گرم چاي مي نوشم

نگاه كن ...

بي تو فصل مي شود .. خزان ... سرد .. بهار .. گرم ... سبز ...

بي تو آسمان مي بارد .. خورشيدكش! .. مي سوزد

من .. بي تو .. شروع مي شوم .. اما .. از من .. تمام مي شوم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت توسط پرنیان | 


سكوت مي كنم تو را و .. خيالت را ...


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعت توسط پرنیان | 


آخ باران ...


باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آرد كربلا را
دشت پر شور و بلا را

گردش یك ظهر غمگین
گرم و خونین

لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های كودكانه
وندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله

دل شكسته
پای خسته

باز باران قطره قطره!
می چكد از چوب محمل

...
آخ باران

كی بباری بر تن عطشان یاران؟
تر كنند از آن گلو را

آخ باران...
آخ باران...

"نمي دونم از كيه "
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390 ساعت توسط پرنیان | 


... تو باور نكن ...

حالم خوب نيست

اما

شانه هايم را چنان قرص مي گيرم كه مبادا

بلرزد روي لبهاي كسي يك " آخي " كوچك 

بلند قامتي .. زيباست ...

كاش آنكس كه گام به گام تو مي آيد ...

همسطح شانه هايت .. باشد

پ.ن : شنبه 5/8/90 تك آرزوي ذهنم برآورده شد ..

اگرچه هيچ ندارم اما .. حالا دگر آسوده ام ....

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت توسط پرنیان | 


1

هي فلاني !

به همين خطابهء من ... قانع باش !

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت توسط پرنیان | 


شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

اين روزها .. بغض نمي كنم ... گريه مي كنم

اين روزها ... دلم ... دل نيست ... تاب و طاقت نمي شناسد

رام و قرار ندارد

اصلا كم دارد .. تو .. را .. به اندازه تمام سالهايي كه بودي

و كم دارد ... شانه هاي تو را ... به اندازه تمام بغضهايي

كه در تمام لحظه هاي بودنت ... فرو خورد 


پ.ن: حس مي كنم دلم .. دوباره ... شكست

پ.ن : يكساعت يك سره حرف مي زنم و بعدش يك هفته

دلگرفته حرفهايي هستم كه نه گفتم و نه ...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت توسط پرنیان | 


قفس تنگ دلم

تنگ است دلم ... آنقدر كه گاه... نفس را به سختي مي كشاند

تو كه در خانه نيستي ... انگار ... زندگي جاري نيست

انتظار آمدنت را مي كشم ...

تنها نيستم .. اما ... حس تنهايي غريبي دارم

حالا .. دو هفته بايد ... ساعت بشمارم


پ.ن- خوب كه فكر مي كنم

آنها تنها كساني هستند كه ... برايم مهم نيست .. اگر ... هرگز دلتنگم نباشند 

ولي من حتي يك شهر فاصله شان را طاقت نمي آورم

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 ساعت توسط پرنیان |